چرا یورگن کلوپ را دوست داریم؟

لذت تماشای «انقلاب مدرنیته»

کلوپ قرار بود پزشک شود، همان گونه که باب میل پدرش بود، پزشک شود نسخه شفا بخش درمان را بدهد دست بیماران، اما انقلابی شد …

به گزارش “ورزش سه” سید امیر میرصالحی اولین بار او را در کالبد یک کارشناس در برنامه تلوزیونی معروف ZDF با آن فضا و ساختار کم نظیر شبکه آلمانی یافته بودیم، جنب و جوش های بی پروایش را، با آن فیس و شماتیک جالب توجه، وقتی لبخند بر گوشه لبانش می آمد، با قد و قامتِ کشیده که او را متمایز از سایر مهمانان برنامه نشان می داد. معمولاً در کنار اورس مه یر داور بازنشسته سوئیسی قرار می گرفت و با جملات شورانگیز مخاطبان را غرق صحبت و تحلیل های حرفه‌ای‌اش قرار می داد. در کنار نوعِ خاص بیان و شوری که در ادا کردن در جملاتش موج میزد، رویکرد کارشناسانه اش هم مورد توجه قرار می گرفت.

تیم کوچک ماینتس را در اختیار داشت، دهن کجی تیمش از منطقه راینلاند-فالتز به تیم های بزرگ دیگر نوای گوش خراش بوندسلیگا شده بود.با همان روحیه جنگندگی و ایدئولوژی که سر لوحه تیم یکپارچه و منسجم او قرار داشت، عملکرد غریبی که بی گمان با مشقت های فراوان او در دسته پایین تر همراه بوده است.

 

آن هنگام نه روزنامه های بزرگی همچون بیلد توجه ویژه ای به مربیان و تیم های نه چندان مطرح در سطح دوم فوتبال آلمان واکنش نشان می دادند نه رسانه های داخلی، نخستین بار اما روزنامه آلگماینه زایتونگِ فرانکفورت در سال ۲۰۰۱ در یکی از ستون های بخش ورزشی خود به دستاورد مربی تازه بر سرکار آمده ای پرداخت که طی ۷ دیدار با کسب ۶ برد و یک تساوی تیمی را از مهلکه سقوط به لیگای ۳ نجات داد؛ خبرنگار این روزنامه برای گفتگو با سرمربی این تیم از فضای آکنده از کمبود امکانات، غرفه های چوبی ویران شده و فضای های مشمئز کننده صحبت می کرد، از تابلوهای غریب ورود ممنوع در حاشیه ورزشگاه، او می گفت زمانی که با آن فضا و تنش وارد ورزشگاه شده – ورزشگاهی که در سال ۲۰۱۱ برای همیشه درب های آن قفل آهنین زده شد- مربی ای را یافته بود که با جدیت تمام شاگردانش را گرد هم آورده و با آنها صحبت می کند، مربی با آن عینک و موهای بلوند تیره که معتقد بود با کمترین ها می شود چنگ زد به بزرگترین اهداف.

فردای آن روز تیتر درشتی، تحت عنوان “هری پاتر در ماینتس” به کیوسک دکه ها رفت، نه تنها به دلیل شکل و شمایل ظاهری اش به قهرمان سری داستان‌های فانتزی خلق شده توسط جی.کی رولینگ؛ استعاره به سحر و جادوها، در حوالی ورزشگاه برایشوگ اما نه جاروی پرنده رویت شد نه عصای جادویی. در واقع جادوی در ساق های بازیکنانش در زمین مشاهده می شد، با هدایت همانی که با چراغی پر نور، ماینتس تیمِ ۴۱ سال پشت دیوار مانده را برای نخستین بار راهی بوندسلیگا کرده بود، نام او یورگن بود، یورگن «کلوپ».

 

بروسیا دورتمندی را در دست گرفته بود که چندی پیش از آن تا آستانه ورشکستگی پیش رفته بود، همان تیم  نزول کرده ای که رده سیزدهم را هم به خود دیده بود، اما مستر «کلوپو» محبوب شده در وست فالن با سیستم شگفت آور و سهمگین “گگن پرسینگ” با تعدادی بازیکن جوان، با بیدار کردن غول خفته آلمان دو سال تمام در بوندسلیگا حکمرانی کرد. وقتی تیمش توسط بزرگان اروپا به تاراج رفت، آقای سرد و گرم چشیده بازهم ادامه داد و بازیکن ساخت.پس از هفت فصل، در روز باشکوه جدایی بنر بزرگ آویخته شده روبروی جایگاه در خانه اُپرای فوتبال آلمان نشان از دستاورد مردی می داد که گفته بود، می روم اما به جاه طلبی هایتان ادامه دهید.

تنها ۹۹ روز دوری از هیاهو به درازا انجامید، وقتی پیشنهادی از راه رسید، بسان واله از بند رها گشته، تعطیلات آفتاب سوزان میامی را رها، با یک تکست به دستیارانش خبر اعزامت به شهری بندری در شمال غربی انگلستان واقع در منطقه مرسی‌ساید را می دهد، به گفته خود زلیکو بواس مغز متفکر تیم های تحت اختیارش و پیتر کراویتس نیز مانند چشم هایش بودند.

 

وقتی پای کاپیتان استیوی لغزید تا آن چشمه جوشانِ آمال و آرزوهای قرمزها به ورطه نابودی روی گرداند، مردم شهر بندری دانستند که آن جام زرین افسون شده به دست مردی از تبار سنت پاتریک غنیم نخواهند یافت تا ناکامی لیورپول از دوران تاریک ۲۶ ساله دشمن دیرینه یونایتدی نیز طولانی تر شود.شاید اما این همان تراژدی و داستان های غم باری بود که کلوپ برای تکاپو و موفقیت در تیم های تحت سلطه اش به آن نیاز داشت، همان نیروی محرکی که بتواند روحش را جلا و قوام ببخشد. همان داستانی که در دل تیم های همچون بروسیا دورتمند نهفته بود، همان ویرانی و خرابه ها که آمیخته بود به نومیدی و یاس اما سرانجامی داشت به بلندی طاق آسمان.

زمانی که اسکای اسپورت از آمارِ تنها ۲۶ پیروزی از دل ۵۴ بازی بیرون آمده شاگردان کلوپو در لیورپول پرده برداشت، برای همگان یک علامت سوال بزرگ پدیدار شد، از این دست از سوالات که چه تغییرات مثبتی در تیم شکل گرفته بود؟ نتایج غیرمنتظره ای که فرصت به نقد کشیدن آقای موی روشن را به خرده گیران داد، آنهایی که می گفتند تیم او از تب و تاب افتاده و ریتم خوش آهنگی اش را از دست داده است، می گفتند اعتبار و جایگاهش در فوتبال مدرن امروز، به مدد دستاوردهایش در دورتموند بوده است، گفتند و گفتند، کلوپو اما به افق های دورتری می اندیشید.

 

حالا اما مردم دل زده از تماشای موزه داک و نمایشنامه های تکراری و هفتگی شکسپیر در یونی تئاتر، پناه می بردند به مرد آلمانی، به سیستم منحصر  به فردش، به شور و هیجان بی آمیغ تیمش، به ورزشگاه آنفیلد. حالا اما در لیورپول همه چیز تغییر کرده، ورق ها برگشته، به اندازه ۳۰ سال برگشته است، به اندازه همان آخرین قهرمانی تیم بندری در انگلستان.

تلالو ای که اگر به آن خیره شویم سو سوی آن چشم ها را آزار می دهد. اگر لیورپول رافائل بنیتز در برهه از زمان رگه های از لیورپولِ باب پیزلی و بیل شنکلی را در اروپا به نمایش می گذاشت، حالا اما لیورِ کلوپ ورای دیگر فوتبالِ منطقه مرسی‌ساید را نشانمان می دهد، سبک خاص کلوپ را، حالا اما شاهد خلق هنرمندانه پرتره از جنس مدرنِ انتزاعی بر بوم سبز رنگ به دلنشین ترین شکل ممکن خواهیم بود.

همان اندوختن ۹۷ امتیاز همان جنگندگی تا آخرین لحظات، تا گروهی مملو شوند از احساس و غرور. هوادارانی که مثل هر سال آن جام تاج دارِ طلایی را می طلبیدن، کلوپ اما ایده بهتری را در سر می پرورانید تا جام ارزشمند تری را به آنان هدیه ببخشد، همان جام هفت و نیم کیلوگرمی با آن دسته های مورب و تماما نقره ای را، وقتی تیمش سال قبل آن، در حوالی کیف رویت و با اشتباهات کشنده کاریوس تسلیم تیم مادریدی شد، کلوپ قاطعانه گفت: “می رویم و سال بعد محکمتر برمی گردیم” و چه زیبا بود بازگشت شگرف مردانش. بازگشتی که احتمالاً آرزوی ۶۱ مربی شکست خورده در فینال لیگ قهرمانان-طرح قدیم و جدید- بود و تنها کاپلو و یوپ هاینکس با میلان و بایرن مونیخ بر آن فائق آمده بودند، حال اما کلوپ نام خود را در آن وادی کنده کاری کرده است.

 

میتوان گفت فوتبال «هوی متال» او که در بدو ورود از آن پرده برداشت بر پیکره تیم رخنه کرده تا آمیزه‌ای از صداهای حجیم و خشن با تک‌نوازی‌های طولانی مدت در میانه میدان همچون ضرب‌آهنگ‌های سنگین با ریتم های هماهنگ رو به تکرار باشد، تکرار و تکرار تا هر تیمی را اسیر جاه طلبی های بی پایان خود کنند. همانی که سر الکس فرگوسن از آن هراسان بود، همانند صحبت تکانده اش:” از آمدن آن مربی آلمانی به رقیب دیرینه مان نگرانم، با آن دندان های سفید بزرگش که همیشه می خندد.” تیمی که توازن در آن چه در فاز هجومی با مثلث خوف انگیز همچون صلاح، فرمینو و مانه، چه کمربند با صلابت میانی و چه در قلب مستحکم دفاعی به رهبری ویرجیل فن دایک در سیستم ۴-۳-۳ به خوبی شکل گرفته و متمرکز شده است، چینشی که طی ۱۸ دیدار متوالی از آن بازگشت مسرت بخش برابر بارسلونا، دستخوش تغییری نشده است.

می گفتند عصای جادوی او با رفتن دستار دیرینه اش زلیکو بواس مانند داستان های جگر خراش برایان کلاف و پیتر تیلور بی سحر و جادو می ماند، آنها منتظر ماندند تا پس از سقوط انگشت اتهام را به سویش نشانه بروند، اما سخت در اشتباه بودند. حالا اما لیورپولِ یورگن کلوپ با ۹ پیروزی و یک تساوی، قرص و استوار آن بالا قرار گرفته است، هوادارانی که انتظار دیدار های خانگی را می کشند تا دست بر روی شانه یکدیگر انداخته و به خواندن سرود گوش نواز باشگاه مشغول شوند و ببالند به مربی آلمانی به انقلاب تاکتیکی‌اش، به لیورپول که به یکی از جذاب‌ترین تیم‌های اروپا بدل ساخته است.

در  ورودی زمین ورزشگاه آنفیلد تابلوی بزرگی با لوگوی باشگاه نصب گردیده است که می گویند برای رعب انداختن در دل رقبا آویزان گشته است، همان ورزشگاهی که طی ۹۳۱ روز و ۴۵ دیدار متوالی رنگ شکست در لیگ برتر را به خود ندیده است، شاید اما وهمناک تر از آن، در پس اندیشه های مردی با قامت ۱٫۹۳ سانتی متری با آن کلاه بارانی باشد که در حاشیه زمین قدم میزند اما کل زمین را تحت تاثیر عملکرد بی بدیل خود قرار داده و یک قربان گاه برای بازیکن ها و مربیان ساخته، همانی که قرار بود پزشک شود، همان گونه که باب میل پدرش بود، پزشک شود نسخه شفا بخش درمان را بدهد دست بیماران، اما انقلابی شد، انقلابی شد تا با دگرگونی اساسی در تیم های تحت سلطه اش جماعتی را درمانده بازی های تحت فشار با آمیزه ای از قدرت، مهارت و برنامه های منسجم خود کند.

 

 

WP2Social Auto Publish Powered By : XYZScripts.com