جان را بزنید!

تیم ملی ایران امشب فرصتی تاریخی دارد که با یک بازی شایسته و جانانه،از فوتبال پلی بسازد برای تعمیم امید. برای تحکیم انسجام ملی و برای تقویت بنیه زخمی ایران …

نگاه نو-میلاد عظیمی (ایرانشناس) : «مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت.گفتا : «تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟» گفت: «من فلانم و این همان سنگ‌ست که در فلان تاریخ بر سر من زدی». گفت:«چندین روزگار کجا بودی؟» گفت: «از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم».
هربار که این حکایت گلستان سعدی را خوانده‌ام از صراحت سرد استخوانی آن پشتم لرزیده است. نمی‌دانم چرا مرا به یاد وضع امروز ایران می‌اندازد . آخر خیلی‌ها را می‌بینم که انگار دارند برای روز مبادا، برای روز واقعه، سنگ می‌اندوزند تا هر‌کس را که از جاه و قدرتش بیم داشتند، روزی در چاه ببینند و سنگش بزنند. دشنه‌هایی در تاریکیِ خشم صیقل می‌خورد و به زهر کینه‌های کهنه آب داده می‌شود تا به وقتش آن وقتی که هر سنگی بسته شود و هر سگی گشوده، از نیام بیرون آید.
راست این است که ارواح پلید، ایران را در حصار گرفته اند. روشن است که امید و اعتماد مردم در تنور برافروخته این اقتصاد هار گسسته‌مهار خاکستر می‌شود. بنیه ملّی مثل عصای موریانه‌خورده سلیمان شده که دیر یا زود بناگاه خواهد شکست. امروز دکتر ظریف گفت: “هدف ایران است. موجودیت ایران در خطر است”. او دیپلمات روشن‌بین مصاف‌آزموده هوشمندی است. ایران‌دوست است . سخنش به کردار بازی نیست.

 تیم ملی ایران امشب فرصتی تاریخی دارد که با یک بازی شایسته و جانانه،از فوتبال پلی بسازد برای تعمیم امید. برای تحکیم انسجام ملی و برای تقویت بنیه زخمی ایران. دل‌های مردم ایران با تیم ملی است و چشم‌های همگان به رشادت و همت این قرزندان ایران دوخته شده است… خدا را چه دیدید؟ شاید باز شادی ملی و مهربانی عمومی!… شاید دوباره پرچم ایران و طنینِ ایران‌ایران و آب و آینه و نُقل و زن و مرد و پیر و جوان و رقصی چنان میانه میدان. در هر کوی و برزن؛ از کارون تا ارس از بیستون تا توس… خدا را چه دیدید؟ شاید باز به برکت شادی، ملت رنگارنگ بی‌لبخند ما یک‌دله شد و از ته دل خندید. به فرخندگیِ امید ارواح خبیث دورترک خواهند رفت.

قدما برای بیان مفهومِ “تا پای جان کوشیدن” می‌گفتند: « جان را زدن». از بازی‌کنان تیم ملی باید خواست در بازی امشب ” جان را بزنند”. برای ایران و برای مردم ایران “جان را بزنند”. برای اینکه دست کم شماری از سنگ‌های نهفته‌شده در پستوهای خشم و کینه، مبدل به تبسم و عشق و اطلسی‌های الوان بشود،”جان را بزنند”.

«نقل است که شیخ ابوعلی دقّاق روزی بر سر منبر می‌گفت: خدا و خدا و خدا. کسی گفت: خواجه، خدا چه بوَد؟ گفت: نمی‌دانم. گفت: چون نمی دانی چرا می گویی؟ گفت: این نگویم، چه کنم»؟

حالا جای “خدا” بگذاریم “امید” و بگوییم: امید امید امید. وقتی منکری مسخره‌گر پرسید امید چه بوَد؟ بگوییم: نمی‌دانم. وقتی با طعنه و انکار گفت: چون نمی دانی چرا می‌گویی؟ بگوییم: «این نگویم چه کنم؟»…

ما محکومیم به امیدواری. آن هم به شیوه ابوعلی دقاق؛ پیر یگانه خراسان. نومیدی مرگ است و ما موظف به زیستنیم. چون نسبت به آینده ایران و کودکان ایران مسئولیم. ما راهی جز امید نداریم. خانه ای جز ایران نداریم. آینده‌ای جز ایران نداریم . ناگزیر باید به هر دستاویزی چنگ بزنیم تا این امید بماند تا کشتی ایران که همه بر آن سواریم، آن طور که دکتر ظریف گفت، در این امواج هائل نشکند و هر تکه‌اش به جایی نیفتد.

- Advertisement -

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.