از درد نالان و از درمان گریزان؛ به گل نشستن ماشین بهبودخواهی، مسئله این است

 

چرا اراده‌ی معطوف به بازسازی و ترمیم را از دست داده‌ایم؟ چرا وقتی دردی دارد ما را از پا می‌اندازد، از درمانش طفره می‌رویم؟ فرقی هم نمی‌کند چه در سطح فرد، چه اجتماع کوچکی مانند خانواده و یا نهادهای کلان و مستقری مانند سیاست، همگی از اصلاح می‌گریزیم. در دردِ ناخوش، خوشیم. زیر بارِ سنگینِ مسئله‌ها خرد می‌شویم، بن‌بست‌ها آزارمان می‌دهد و در مردابی از مشکلات سرگردانیم، اما برای نجات، تلاشی نمی‌کنیم و بدتر از آن، از نجات گویی هراسانیم. راهی به رهایی نمی‌جوییم، اگر راهی هم باشد، بدان بی‌توجهی می‌کنیم. گاهی چاره‌ای و راه حلی وجود دارد، اما از آن بهره نمی‌بریم.

به عنوان مثال، جملگیِ خانواده‌ها از وضع بد ازدواج ناراحت و نگرانند، اما همین خانواده‌ها تن به کمترین اصلاحِ فرایند ازدواج نمی‌دهند و حاضر نیستند گامی در جهت بهبود بردارند. در بعد بزرگ‌تر، به شهرهای زخمی از جنگ نظری بیفکنید. پس از سی سال که از جنگ گذشته است، آیا این شهرها به نحو کامل بازسازی شد‌ه‌اند؟ از شهرهای تخریب شده از زلزله و سیل، خبری بگیرید، کدام یک از آن ویرانی‌ها و به چه مقدار درمان شده‌اند؟ “شاید داستانِ شهر تانگشان چین را شنیده باشید. سال ۱۹۷۶ در این شهر که در شمال پکن قرار گرفته، زمین لرزه ای مهیب، جان حداقل دویست و چهل هزار نفر –و شاید دو برابر این عدد را- از جمعیت یک میلیونی را گرفت. در طول یک دهه، مقامات چینی شهر را در قالب یک شبکه ی پیچ در پیچ از پروژه ی مسکونی بتنی شش طبقه بازسازی کردند”( شهر از نو، لارنس.جی.ویل، ترجمه نوید پور محمدرضا)

در یک نگاه کلی، به نظر می‌رسد اراده‌ی ترمیم و بازسازی را از دست داده‌ایم، زیرا به آن‌ها عادت کرده‌ایم و گویی با دردهامان خوشیم. اگر درد را از ما بگیرند، گویی معنای زندگی را از ما ستانده‌اند. شبیه آنان که با خاطرات تلخ و گزنده‌ی جنگ زندگی می‌کنند. دلی پر از غصه از آن روزگاران دارند، اما حاضر نیستند ازآن خاطرات بیرون بیایند. حاضر نیستند رنج‌ها را فراموش کنند. به ملتی گلایه‌مند و گریان تبدیل شده‌ایم. آماده‌ایم در سوگ همه‌ی تاریخ و بر مصائب و رنج‌هامان، برای همیشه مویه سر دهیم، اما برای برون رفت از آن، جد و جهدی موثر نمی‌کنیم. سی سال است که دستگاه سیاسی حاکم، کاروان‌هایی برای گریستن و درخود پیچیدن به مناطق جنگِ سه دهه‌ی پیش اعزام می‌کند، به انواع برنامه‌‌ها و منجمله ایجاد قبور شهدای گمنام در فضای متفاوت شهر دست می‌برد، بر غم‌های جامعه غمی دیگر بار می‌کند، اما از بازسازی همان مناطق ناتوان است. جامعه‌ای که در غم‌های تاریخی دست و پا می‌زند، چگونه می‌تواند راهی به بیرون بیابد؟

✅ به یاد بیاورید مسئله‌ها و مصائب چهل سال اخیر را و ببینید کدام یک از آن ها تا کنون حل شده است؟ هر زخمی که بر پیکر سیاست وارد شده است و هر جراحتی که این نهاد را دردناک کرده است، گویی قرار است تا ابد باقی بماند. دردی برای همیشه و رنجی برای همه‌ی روزگاران. چنین نظامی، علاوه بر این که اراده‌ی معطوف به بازسازی و ترمیم را از دست داده‌، قدرت و توانایی اصلاح را نیز بتدریج وانهاده است. چهل سال است که “سیاست خارجی”، درگیر مسئله‌ی آمریکا است و در یک درد تاریخی درجا می‌زند. همه‌ی وقت، انرژی، زمان، زندگی، شادی و احساس خوبِ یک ملتی بر سر این مسئله نابود شد. چند نسل پی در پی قربانی یک مسئله گردید، زیرا حاکمان و اربابانِ قدرت توان عبور از درد را ندارند. زیرا در دردها خوشند. زیرا معنا و بهانه‌ی بودن‌شان را از همین درد می‌گیرند.

فرد، جامعه و یک نظام سیاسیِ پویا و کنش‌گر، حضورِ خردمندانه‌ را در واکنش‌های به موقع و کنش‌های‌ عقلانی‌ در ساحت مسئله شناسی و اراده‌ی معطوف به حل مسئله به نمایش می‌گذارد. یک ارگانیسم زنده، زنده بودنش به پاسخ دادن به محرک‌های بیرونی است. نظام سیاسی که درجا می‌زنند، نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد مسئله‌هایش را حل کند لاجرم، سرگردان رو به زوال می‌رود. فرهنگی که نمی‌تواند برای دردهای یک ملتی راهی بیابد، فرهنگ رو به زوال است.
نشانه‌های زوال، نگران کننده است. اما گویی ساکنانِ جامعه و تکیه زنندگان بر اریکه‌ی قدرت، در توافقی ضمنی و پنهان، نسبت بدان بی تفاوت شده‌اند و از مواجهه‌ی فعال و اصلاح‌طلبانه دست کشید‌اند.

چرا ماشین بهبود خواهی و اصلاح طلبی این چنین به گل نشسته است؟

علی زمانیان

WP2Social Auto Publish Powered By : XYZScripts.com