«بگویید راه پیشرفت اجتماعی چیست تا بگویم آیندۀ جامعه چیست!»

 

دکتری! چه آرزوی بزرگ! با اینکه در جامعۀ ما همۀ ارزش‌ها زیرورو شده، همچنان دکتری گرفتن برای بسیاری آرزوست. باید آیندۀ خود را ساخت، باید سری میان سرها درآورد و افتخار خانواده شد… گاهی هم مسئله تراژیک‌تر است: باید خود و خانواده را از محرومیت‌های اجتماعی و اقتصادی نجات داد، باید نون درآورد و درآمد داشت. گاهی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم کاملاً طبقاتی به نظر می‌رسد. شهروند طبقۀ سه در طبقۀ سه به دنیا می‌آید، در طبقۀ سه مدرسه می‌رود، بزرگ می‌شود، دانشگاه می‌رود (یا نمی‌رود)، دنبال کار می‌گردد، شاغل می‌‌شود. در طبقۀ سه تشکیل خانواده می‌دهد، بچه‌دار می‌شود و همین گردونه برای فرزندانش هم تکرار می‌شود. شهروند طبقۀسوم ما پیر و ازکارافتاده می‌شود و در همان طبقه می‌میرد، این را از ماشین‌هایی که در مراسم ترحیم او اطراف مسجد جمع شده‌اند می‌توان فهمید. این همه پراید که روز مراسم ختم او دنبال جای پارک می‌گردند طبقۀ اجتماعیِ آن شادروان را هم فاش می‌کند. شب جمعه‌ است و دعا کنیم در آن دنیا در نظامی غیرطبقاتی محشور شود…

فرزندان آن شادروان اکنون در همان طبقۀ پدرشان زندگی می‌کنند و فرزندانشان را به مدرسه‌ای طبقه‌سومی می‌فرستند. شاید هم این طور نباشد! شاید یکی از فرزندان آن مرحوم اکنون به طبقۀ دوم یا اول رسیده باشد یا کلاً از این ساختمان رفته باشد و از پنجرۀ پنت‌هاوس برجی چراغ‌های شهر را زیر پایش تماشا می‌کند و نوشابۀ غیرالکلی‌اش را می‌نوشد! مهم‌ترین پرسش اجتماعی همین است که فرزندان او اکنون در چه طبقه‌ای زندگی می‌کنند؟ میزان موفقیت دولت و حاکمیت خود را در این نشان می‌دهد که چقدر می‌تواند از بالا با قدرت و اختیاراتی که دارد برای این طبقات پلکان نصب کند و طبقات را به هم شبیه کند. دولت با چیدن ساختارهای کلی و نحوۀ توزیع امکانات می‌تواند میزان طبقاتی بودن جامعه را تشدید یا تعدیل کند. راستی فرزندان شهروند طبقه‌سومی ما از چه طریق موفق شدند از طبقۀ خود بالا روند؟ (اگر که پایین‌تر، به زیرزمین یا به مرحلۀ کارتن‌خوابی نرفته باشند!)

چه کسانی موفق به ارتقای اجتماعی می‌شوند، چه کسانی تا ابد در طبقۀ خود می‌مانند و چه کسانی دچار تنزل جایگاه می‌شوند؟ جواب این پرسش آیندۀ آن جامعه را نشان می‌دهد. همۀ حرفم را در یک جمله خلاصه کنم: «بگویید چه کسانی به چه شیوه‌ای ارتقای اجتماعی می‌یابند تا بگویم حال امروز و سرنوشت آن جامعه چیست!» جامعه‌ای را تصور کنید که آسان‌ترین راه پیشرفت در آن کاسبی و دلالی است و هر کس در مسیر علم، نوآوری و تولید بیفتد هزارتویی بی‌پایان را باید بگردد و آخر هم ورشکست شود. این یعنی، آن فرزند شهروندِ طبقه‌سومی ما که کاسبی و دلالی کرد امروز به طبقۀ اول رسیده و فرزندانش هم در مدرسۀ غیرانتفاعی طبقۀ‌اولی درس می‌خوانند، و آن دیگر فرزندِ شهروند طبقۀسومی ما که دکتری شیمی گرفت چند بار شرکت زد، هر بار به صد دلیل شکست خورد و امروز در آموزشگاه کنکور «تست‌زدن» یاد بچه‌ها می‌دهد. او هنوز خانۀ پدرش زندگی می‌کند، فکر ازدواج را از سر بیرون کرده و چنان سرخورده است که به دانش‌آموزانش توصیه می‌کند به جای تست زدن بروند پول درآورند!

هر قدر فردی به مدارج تحصیلی بالاتری برسد بیشتر به کمک و پشتیبانی دولت نیاز دارد. فرد دیپلمه همه‌جا می‌تواند کار کند، اما لیسانسه باید طبق تحصیلاتش کار کند. مشکل با کسب فوق‌لیسانس بیشتر می‌شود و اگر کسی دکتری بگیرد گزینه‌های شغلی‌اش بسیار محدودتر می‎شود. دولت و جامعه نسبت به کسانی که به بالاترین مدارج علمی رسیده‌اند مسئولند. برای اینکه آیندۀ شغلی و زندگی دانش‌آموختگان دکتری تأمین و تضمین باشد، به دو اصل نیاز است: اول اقتصاد پویا با رشد اقتصادی بالا و دوم حمایت دولت. اقتصاد پویا که بر تولید و نوآوری استوار است برای «دکترها» فرصت شغلی می‌سازد چون به آن‌ها نیاز دارد. دولت (یا حاکمیت) هم چون مسئول سرنوشت کشور (یا حداقل سرنوشت خودش است) باید برای تحصیل‌کرده‌ترین افراد جامعه فرصت شغلی و امکان تأثیرگذاری اجتماعی فراهم کند که اگر نکند همه ضرر می‌کنند. کمترین ضررش این است که به نسل آینده یاد می‌دهیم دنبال ساده‌ترین راه‌های پول درآوردن باشند؛ که این جامعه را در بلندمدت نابود می‌کند. وقتی در ایران اقتصاد بیمار و دچار تنگی‌نفس است وظیفۀ دولت دوچندان می‌شود. کسی را به دکتری رساندن و بعد رها کردن خطاتر از رها کردن درس‌نخواندگان است. با رها کردن یک بی‌سواد فقط خود او ضرر می‌کند و با رها کردن یک دکتر کل جامعه ضرر می‌کند.

پی‌نوشت:
برای یادآوری به دولت که دانشجویان و دانش‌آموختگان دکتری را فراموش نکند، تلاش‌های پراکنده‌ای صورت می‌گیرد، از جمله «پویش اشتغال دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دکترا» که کانالی هم در تلگرام دارد:

مهدی تدینی

WP2Social Auto Publish Powered By : XYZScripts.com