“فروپاشی درونی”

✍ اکبر محمدی گل تپه
 نگاه نو-   ممکن است عبارت فوق را نشنیده باشید ولی مطمئنا آن را تجربه کرده اید.! چنانچه می دانید ساختار بدن مبتنی بر ”اسکلت” است و با فروریختن آن می توان انسانی را مچاله کرده و درون پلاستیکی جای داد؛ ایستایی و استواری ”روان” انسان نیز مبتنی بر تمام چیزهایی است که تاکنون با آنها زیسته و درست یا نادرست به زندگی او معنا می بخشد و بخاطر آنها مشکلات را تحمل می کند و به زندگی کردن ادامه می دهد.
با چشم پوشی از استثنائات، “خانواده” مطمئنا در صدر این لیست قرار می گیرد. پدر و مادر نخستین کسانی هستند که هر بچه ای به محض تولد آنها را می بیند و سالیان رشد و بالندگی خود را مدیون آنهاست. از سوی دیگر وابستگی عاطفی والدین به فرزندان خود، جای هیچ تردیدی را در این صدرنشینی باقی نمی گذارد. علیرغم برخی تلاش ها تاکنون هیچ مرام و مسلکی موفق نشده است بصورت سیستماتیک فرزندان و والدین را بر علیه همدیگر بشوراند و به آنها بقبولاند که: ”عقیده بر خون اولویت دارد”
با این حال بی تردید، “اعتقادات” در رتبه دوم معنا بخشی زندگی و پایداری روانی انسان قرار دارد. مسئله ای که شاخه غیرالاهیاتی مدرنیته خواسته آن را نادیده بگیرد اما تاکنون انسانهای زیادی نتوانسته اند بدون شکلی از اعتقاد به زندگی عادی خود ادامه دهند.
شاید بتوان “دلخوشی ها”یی مانند اقوام، دوستان، و علاقه مندی های ورزشی و تفریحی را در رده بعدی استخوان بندی روان انسان قرار داد.  علیرغم اهمیت بظاهر کم آنها،به نظر نقشی اساسی در تخلیه هیجانات و کنترل احساسات ایفا می کنند و به عنوان تعدیل کننده ناملایمات دیگر عرصه های زندگی عمل می کنند.
بمناسبت باید افزود که نباید از نقش “تعادل بخشی” هیچکدام از وابستگی های روانی غافل گردید. این مجموعه در کنار هم هست که می تواند از عهده وظایف خود برآید. به عنوان نمونه در زمان فوت یکی از والدین یا فرزندان، دین و عقیده به همراه خویشان و دوستان فرد، تمام ظرفیت خود را بکار می گیرند تا از فروپاشی درونی او جلوگیری کنند و امید به زندگی را در انسان تقویت کنند.
لایه های محافظتی روان انسان در طول زمان بصورت انباشتی شکل می گیرند تا شدیدترین مراقبت را از حیاتی ترین بخش نامرئی انسان یعنی روان او داشته باشند.
رعایت اقتضای حوصله مخاطب این اجازه را نمی دهد تا این کمربند محافظتی را در زندگی سیاسی و اجتماعی نیز بکاویم. اما ضرورت دارد از لایه های تشکیل دهنده حیات سیاسی-اجتماعی خود آگاهی یافته و نسبت به مراقبت از آنها حساس باشیم. فی الجمله باید گفت که ”ناامیدی موجود” در جامعه نسبت به وضعیت سیاسی-اجتماعی کشور از سویی حاکی از آسیب دیدگی لایه های اصلی محافظتی بوده و از سوی دیگر نشانگر عدم ایفای نقش کنترلی و تعادل بخشی توسط دیگر لایه های مراقبتی است.
در صورتی که جامعه قادر نباشد زیست سیاسی-اجتماعی خود را توجیه کند دست به انتحار خواهد زد و حاضر نمی شود در شرایطی به زیست سیاسی-اجتماعی خود ادامه دهد که هزینه های آن بیشتر از فایده ای است که می رساند. خصوصا زمانی که ”دلبستگی عاطفی” خود را به هیات حاکمه از دست داده، ”مرام وعقیده” در نظرش دیگر گون گشته و ناکارآمدی دولت، “دلخوشی های” عادی را نیز دور از دسترس قرار داده باشد.