حصر؛از بیست و پنج بهمن ۸۹ تا امسال؛ ۹ سال شد. که بر ما البته هزار سال گذشت. خاطراتی که تحمل مرورشان را هم نداریم.

زهرا و نرگس موسوی :

والدین را در این اتاق بالای خانه حبس کردند و در چندین نوبت قشون کشی کرده، و‌ برای رد پای جرم بزرگ گشتند!

مدت مدیدی همه خانه دست آنها بود و حریم خصوصی که دیگر تنها زندان بی قانونی شده را، اشغال کردند.

قفل و میله به جای سبزه و گل بر در و دیوار خانه رویید. آنها را از دوست، فامیل، همراه و همفکر ایزوله کردند و راههای ارتباطی در عصر ارتباطات بر سه شهروند محصور بسته شد و ما تمرین این ایزوله بودن را در آن یک هفته کابوسی و مخوف آبان امسال کردیم و چه هولناک بود.

آنها هنوز تاسیسات خانه و پشت بام که مخزن اب است را به دلایل نگران کننده در دست دارند و هربار به بهانه ای از ترک این قسمتها طفره میروند.

ما نگران روشهای کنترل و شنود و سلامت آن فضاییم که بازرسی برآن سرکشی نمیکند، هنوز دو در امنیتی قفل میشود تا عزیزان ما در پادگان نظامی زندان باشند، هنوز اگر چندوقت یکبار با تغییر قطره چکانی به منزل اقوام درجه اول برده شوند، مهمان ناخوانده شده و کنار آنها می نشینند، حتی در مراحل درمانی لازم که بیمار باید در امن و امان باشد و در خصوصی ترین فضاها حضور دارند،

ما اما آنها را میبینیم و آنها زندگی میکنند. آنها در غمهای بیشمار و شادیهای اندک این سالها با مردم این سوی درها که مدتهای مدیدیست که ندیده اندشان شریکند.

با گشایشهای یک سال و خورد اخیر هنوز خانه زندان است.

اکنون پس از اندک گشایشها همین ذره ها را از شیخ شجاع و حر در حصر گرفته و ملاقاتش باز هفته ای یکبار شده و فرزندش را به بند کشیده اند.

نه سال گذشته و این بیرون هرچه ناگواری بود در کف زمین و در آسمان روی داده تا داغدار ابدی باشیم .

دل پر از غم ما همیشه مشتاق نوای دل انگیز و ربانی آن دعاهای دلپذیر عصرانه والدین،که هر روز مهمان یک امامند و اولین دعایشان امن و امان و آبادی و آزادی کشور و خالی شدن زندانها و شادی مردم است.