استراو و گزاره های ابلهانه درباره ایران!

✍جواد رنجبر درخشی لر

وزیر خارجه پیشین انگلیس مطلبی سراسر دروغ را بر پایه غرور انگلیسی و قادرمطلق دیدن آن کشور و در مقابل بی عرضگی و مسلوب الاختیار دیدن ایرانیان نوشته و بر اساس تزویر ذاتی انگلیسی ها در زر ورقی از انسانیت و توصیه های انسانی پیچیده است.
او نخست از لقب “روباه حیله‌گر و استعمارگر” که ایرانیان ساده لوح به کشورش داده اند می نویسد و تاکید می کند آن ها حق دارند خشمگین باشند.
هم جک استراو و هم هر فرد دانش آموخته ای می داند که دادن لقب های نفرت انگیز از ساده لوحی و نداشتن قدرت مقابله و مهم تر از این ها از آمیختگی احساسات نفرت و احترام برمی آید. بنابراین “گفتن مرگ بر آمریکا” و “مرگ بر انگلیس” و یا لقب هایی چون “گاوچران” برای آمریکایی ها و “روباه پیر” برای انگلیسی ها از ضعف مقابله با به عبارت بهتر از خودکوچک بینی برمی آید. لقب دادن کار عوام است و کشاندن آن به نوشته وزیر خارجه پیشین نشان از هوشمندی او دارد، برای بافتن آسمان و ریسمان به هم و گرفتن نتیجه های دلخواه. استراو می داند که تکرار نام یک فرد یا کشور حتی به لحن نفرت کم کم محبوبیت می آورد. همان گونه که بخشی از جوانان ایران که سال ها در مدرسه روز را با شعار مرگ بر آمریکا آغاز کرده اند اکنون به فکر مهاجرت هستند و رویای آن ها زندگی در آمریکاست. پس بگذار نام انگلیس در ایران همواره زنده بماند حتی به نفرت.
استراو در بخش دوم یادداشت خود با مهارت یک وزیر خارجه استعمار انگلیس در کشورهای آفریقایی و آسیایی را توجیه می کند، چنان که آه از نهاد مردمان استعمار نشده برمی آید که دریغا که ما استعمار نشدیم. الان امکان استعمار وجود ندارد؟ استراو می نویسد: “مستعمره‌هایمان حداقل جاده، شبکه فاضلاب و خط آهن به دست آوردند…” از این شیک تر نمی شود استعمار را در یک ژست انسان دوستانه توجیه کرد و با تحقیر به ملت های دیگر نگریست و با زبان بی زبانی گفت که ببینید حتی شما از استعمار ما هم سود بردید و جایی که ما نبودیم شما حتی فاضلاب هم نتوانستید بسازید. استراو به طور دقیق این مطلب را هم می نویسد: “وضعیت در ایران کاملا برعکس بود. بریتانیا و روسیه بعد از رقابت با هم برای کنترل این کشور نهایتا به توافقی رسیدند که هرگونه ساخت خط آهن را تا دهه ۱۹۲۰ متوقف کرد.” اینکه چرا استراو به عوامل داخلی ساخته نشدن خط آهن در ایران اشاره نمی کند موضوع یادداشت من است.
استراو و هر انگلیسی دیگر ایران و هر کشور دیگر را به ضخامت یک تخته سه لا می بییند که انگلیس هر وقت بخواهد می تواند هر نقشی روی آن بکشد و یا آن را با اره مویی به طور دلخواه ببرد. این ادعاهای مسخره در ادامه یادداشت پررنگ تر می شود: “در طول قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ ما با رشوه و فریب ایران را به انجام خواسته‌هایمان واداشتیم و هر وقت هم که این‌ها نتیجه نداد در این کشور نیرو پیاده کردیم.” به قول عوام “داداش پیاده شو با هم بریم” و یا به زبان چوپان ها باید گفت: هششه”
گزاره های استراو از هر کنش استعمارگرانه تحقیرآمیزتر و زیان بارتر است. در یک جمله می گوید ایرانیان رشوه گیر و فریفتنی و ضعیف هستند و ما هر کاری خواستیم با آن ها کردیم. آدم درباره میت روی سنگ غسالخانه هم چنین حرف نمی تواند بزند.
استراو در ادامه افسانه های قطحی ایران به دست انگلیس و آوردن و بردن رضاشاه و کودتای ۲۸ مرداد را تکرار می کند. همه این افسانه سرایی ها از تکنیک تبلیغ و تکرار به مرحله عادی سازی رسیده اند به طوری که به گفتمان غالب در نگرش ایرانیان به انگلیس تبدیل شده اند. این گفتمان غالب به دلیل بی اراده و تابع نشان دادن ایرانیان یکی از عوامل توسعه نیافتگی ایران است.
جالب اینجاست که انگلیس قادرمطلق که جای خدا نشسته بود با انقلاب اسلامی نفوذ خود را از دست می دهد. چرا چنین شد؟ اگر انگلیس همه کاره بود پس انقلاب هم زیر سر آن هاست. توهم توطئه ناقص به درد نمی خورد. سفارشی بودن یادداشت استراو از اینجا معلوم می شود (و از یک قرینه دیگر که بعدا به آن خواهم پرداخت.)
استراو نقش انگلیس در ایران پس از انقلاب را شکست خورده توصیف می کند. اما این شکست خوردگی اعتراف صادقانه نیست. استراو تئوری اصلاح طلبان را که ایران از دو نیروی افراطی و معتدل تشکیل شده است به میان می آورد و رهبر ایران و سرلشکر قاسم سلیمانی را نیروهای افراطی می نامد که کنش های آنان نتیجه رفتارهای انگلیس است. چیزی شبیه القاعده؟ این قرینه دوم سفارشی بودن مطلب است. نخست این که افراطی نامیدن بخشی از حاکمیت ایران مسخره است و هیچ مبنای منطقی ندارد. از سوی دیگر بازی نخ نمای معتدل- افراطی یا صلح طلب و جنگ طلب که امثال هاشمی و خاتمی و روحانی پیش کشیده اند چنان بی مبناست که تاکنون هیچ نتیجه روشن و مشخصی از آن بیرون نیامده است.

حکومت ایران یک کل یکپارچه است که بخشی از آن در سجده و رکوع و زیارت عاشورا یاد هابرماس و فوکو و پوپر می افتد. این ها که در کنش های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جز فساد به بار نیاورده اند خود را نجات بخش ایران می دانند اما اعمال و رفتارهای آنان دقیقا تحقیر ایران و عامل عقب ماندگی ایران است و اگر نبود آن بخش به اصطلاح افراطی احتمالا ایران را تاکنون به میل انگلیس تجزیه هم کرده بودند.
پایان یادداشت استراو ابهانه ترین گزاره او را در بردارد. “به ایران احترام بگذارید.” این قرینه سوم سفارشی بودن یادداشت وزیر خارجه پیشین انگلیس است. احترام همان چیزی است که علی لاریجانی زمانی از آن به عنوان آب نبات یاد کرد. ایران کشوری است که به قدر کافی احترام دارد. جز روس ها هیچ کشور دیگر در طول تاریخ احترام ایرانیان را خدشه دار نکرده است. در بین فرهیختگان جهان ایران کشوری است با پشتوانه های فرهنگی کتمان نشدنی. اما آنچه از احترام مهم تر است منافع ملی ایران است. ایرانیان حقوقی در جهان دارند که باید پاس داشته شود. با صرف تعارف و احترام و فشردن دست ظریف نمی توان حقوق ایرانیان را گرفت. اما از دید استراو و دوستان معتدل داخل ایران او تلاش برای منافع ایران همان افراطی گرایی است. اگر چنین است همه ما افراطی هستیم.

WP2Social Auto Publish Powered By : XYZScripts.com