مرگ تفکر، مرگ سیاست و افسردگی ملی

مصطفی مهرآیین

۱.بیش از یک سال است که همه جا سخن از تحریم سیاست در ایران می رود و همه تحلیل گران از قهر مردم با سیاست سخن می گویند و شعار مردم در خصوص تمام شدن دوگانه اصلاح طلب و اصول گرا را نشانی از پایان سیاست در ایران می دانند. در عین پذیرش نارضایتی های اقتصادی و حتی سیاسی مردم از نظام جمهوری اسلامی معتقدم ریشه این ماجرا را باید اندکی عقب تر به “بحران فرهنگ” از دهه دوم جمهوری اسلامی تاکنون برگرداند و در کنار معضلات اقتصادی و سیاسی متغیر مرگ اندیشه و تفکر را نیز باید به مجموع متغیرهای تاثیر گذار بر کنش سیاسی جامعه افزود.
۲.دیوید کیشیک در شرح عالی خود بر اندیشه های آگامبن معتقد است آگامبن تحت تاثیر هانا آرنت باور دارد ” هر جا فکری خودش را نمایان می کند در آنجا سیاست دوباره زاده می شود”.به تعبیری دیگر،از نگاه آگامبن و آرنت، فکر کردن و خرد ورزیدن قوه هایی نه تنها معرفت شناسانه بلکه اخلاقی و سیاسی هستند.بنا به این دیدگاه،آنچه ما را کنار هم گرد می آورد نه یک مکان،یا یک قانون،یا یک رهبر،”بلکه کوشش مشترک ما برای فهمیدن است”.ما زمانی همبودگی را تجربه می کنیم که در تلاشی مشترک به موضوعاتی مشترک بیندیشیم و راه خود را در آن میان مشخص سازیم.تفکر همان سیاست است،تفکر صرفا در خود فرو رفتن دکارتی نیست،تفکر یعنی امید و خلق جهان تازه.
۳.جمهوری اسلامی از آغاز خود کوشید این ادعا را به اثبات برساند که اندیشه نزد ما حاضر است و ما در حوزه اندیشه نیازی به شرق یا غرب نداریم.این ادعا تا آنجا که از ته مانده های فکری انقلاب پنجاه و هفت تغذیه می کرد تا حدودی درست بود.اما با محو ساختن و از بین بردن رگه های باقی مانده از اندیشه های نوگرایان دینی و لیبرال ها و جریان های چپ و خاموش کردن نوگرایان دینی از دهه هفتاد به بعد،جامعه کل توان خود در حوزه تفکر و اندیشه را از دست داد.اگر ساده سخن بگویم،آنچه در این سالها بیش از هر کالایی در جامعه ما نایاب شده است، “مفهوم و واژه تازه” است.ما سالهاست دیگر هیچ مفهوم تازه ای که خود آن را آفریده باشیم و با آفریدن آن به فکر ایجاد پیوند میان آن با سیاست باشیم را از دست داده ایم.آنچه اکنون باعث مرگ سیاست شده است نه ناتوانی این گروه و آن گروه ،بلکه سر شدن و منجمد شدن توانمندی تفکر این جامعه است که دیگر هیچ قصه تازه ای خلق نمی کند و هیچ روایت تازه ای از زندگی در برابر چشمان ما قرار نمی دهد.
۴.آنچه بیش از هر چیز ما را زنده نگه می داشت تلاش های فکری حسین بشیریه،یوسف اباذری،مراد فرهادپور،عبدالکریم سروش،سعید حجاریان،عزت الله فولادوند،جواد طباطبایی،بابک احمدی،موسی غنی نژاد،باقر پرهام،علی شریعتی تفسیر شده،مجتهد شبستری،مصطفی ملکیان،امید مهرگان،هاله لاجوردی،حسن مرتضوی و…..بود.سیاست مرده است چون ما جریان تفکر این عزیزان اهل فرهنگ را نابود کردیم و پیوند میان جامعه و حیاتی که این بزرگان به جامعه ایران می بخشیدند را نابود ساختیم.تراز یک جامعه همان توان آن جامعه در مفهوم سازی و قصه سازی است.قصه ها که گفته نشوند جامعه نشان می دهد که مرده است.ما قصه گویان خود را گم کرده ایم یا آنان را آواره ساخته ایم.جامعه ای که رمان و شعر نخواند هرگز نمی تواند سیاست بورزد.آنچه می بینیم سیاست نیست که بازی زشت انسان های لال در یک جهان بسته است.