به بهانهٔ ۸ دی‌ماه، زادروزِ فروغ فرخزاد

 

فروغ اگر خالص‌ترین و برجسته‌ترین چهرهٔ روشنفکری ایران، در نیمهٔ دوم قرن بیستم نباشد، بی‌گمان یکی از دو سه تن چهره‌هایی است که عنوان روشنفکر، به کمال، بر آنان صادق است.

صورت و معنی در شعر او مدرن است. هیچ‌گونه نقابی از صنعت و ریای روشنفکرانه_ که اغلب متظاهرین به روشنفکری در کشورِ ما گرفتارِ آن‌اند_ بر چهرهٔ شخصیّت او دیده نمی‌شود. «ریای روشنفکرمآبانه» از ریای دینی بس خطرناک‌تر است. بسیاری از مدّعیانِ روشنفکری در کشورِ ما به آنچه می‌گویند عقیده ندارند؛ حتی، با اطمینان می‌توان گفت که دانه‌های درشتِ عالم روشنفکری ما، در کمالِ شهرت که گاه خود را فیلسوف می‌دانند مترجم ناقص حرف‌های دیگران‌اند و غالباً آن حرف‌ها را به عنوان حرف‌های خودشان عرضه می‌دارند ولی در تهِ دل کوچک‌ترین وابستگی و پیوندی با آن اندیشه‌ها نمی‌توانند داشته باشند. حتی از فهم درست حرف‌هایی که ترجمه می‌کنند عاجزندبه همین دلیل، نوشته‌ها و حرف‌های بسیاری از آن‌ها اگر تحلیل معناشناسیک شود، پُر است از تناقض‌های آشکارِ منطقی و گاه یکصد و هشتاد درجه تغییر مواضع دادن از رئالیسم سوسیالیستی به سوی پُست‌مدرنیسم.

امّا فروغ، در هنرِ خویش، زلال است و خالص. همان است که احساس می‌کند و همان است که می‌گوید. در نگاهِ او، که یکباره از مجموعهٔ سنّت گسیخته و هنوز به هیچ چیز دیگری نپیوسته است، «وصف‌»‌ها از لحاظ معناشناسی و تحلیلِ دیسکورس خبر از «ناپایداری» و «شتاب» و «ابهام» و «دوردست‌»‌ها می‌دهند.

محمدرضا شفیعی کدکنی
با چراغ و آینه، سخن، ۱۳۹۰، ص۵۶۷