روایت این‌ روزها و آدم‌های این‌ روزها

این ‌روزها، روزهای عجیبی برایم است. تعدادی را می‌بینم که در نگرانی مطلق زیست و زنده‌گی دارند، تعدادی دیگر در گیجی و ابهام پرسه می‌زنند و کسانی هم خوش‌بینانه به اوضاع می‌نگرند.

این ‌روزها عمدتاً شش دسته از آدم‌ها را این‌جا و آن‌جا می‌بینم که سرگرمی روزانه‌ام را تا حدی ساخته‌اند:

۱٫ آدم‌های متواری و در سفر؛

۲٫ آدم‌های در صف بانک‌ها؛

۳٫ آدم‌های با ریش بلند و دستار؛

۴٫ آدم‌های آرام در حال تدارک فرار؛

۵٫ آدم‌های کسبه‌کار بیکار؛

۶٫ آدم‌های نگران و دلواپس.

دسته‌ اول، خواب شبم را حرام ساخته‌اند و هی با مهربانی و کوچک‌نوازی از راه دور و از طریق واتس‌اپ و تلگرام، برایم حدیث مهاجرت P-2 و Humantrian Parole امریکا، مهاجرت بریتانیا و… می‌خوانند و روایت دوستان‌شان را که تا یوگاندا سرک کشیده‌اند، به تکرار برایم قصه می‌کنند. این دسته، همه به ملامتی‌ام می‌خوانند که چرا هم‌چنان پابرجا نشسته‌ام و هوای سفر در سر نداشته‌ام. به موعظه سفر و مهاجرت می‌پردازند و نخِ تحریک فرار‌مان را به جنبش فرا می‌خوانند. با همه‌‌شان می‌خندم، مدارا می‌کنم و روایات همه را با حوصله می‌شنوم و شب و روز خوش برای همه‌شان آرزو می‌کنم.

دسته‌ دوم، صبر و استقامت را در صف‌های طولانی بانک به ‌خاطر گرفتن حق مسلم‌مان به من آموخته‌اند. هفته‌ای یک بار، ۵:۰۰ صبح در صف انتظار بانک ایستاده و تا ظهر و بعد‌از‌ظهر، هم‌صف و هم‌خاطره‌های خوبی بوده‌ایم. کم‌ترین زمان، چهار ساعت در صف بانک و بیش‌ترین زمان، هفت ساعت ایستاده‌ایم و از گذشته‌ها گفته و شنیده‌ایم. گاه در سایه دیوار بانک و گاه در تابش مستقیم آفتاب، رو به سرخی جلد سپرده‌ایم. قیامت دیده‌ایم، اما جیره‌ هفته‌وار از بانک را پس از ازدحام نفس‌گیر و گاه تازیانه (قمچین) خوردن از سوی ناظم صف، گرفته‌ایم و در حالی که با کمر سخت‌و‌سفت مانده به سوی خانه راه افتاده‌ایم، بر گذر و رنگ زمان زهرخند هدیه داده‌ایم. در این صف، با نظامیان گذشته، ماموران، پزشکان، معلمان و کارمندان زیادی سر خورده‌ام که همه داستان‌های خودشان را داشته‌اند و همه خورجین شکایت از روزگار با خود حمل می‌کنند.

دسته‌ سوم، آدم‌های با ریش بلند و دستار و کلاه‌اند که در دو دسته می‌شود این‌ها را دید: دسته‌ای که جزو طالبان‌اند و بیش‌ترینه نقش تامین امنیت و یا مدیریت پست‌های کلیدی ادارات را برعهده دارند و دسته‌ای که کارمندان قبلی‌اند و اکثراً از باب مراعات احتیاط، ریش گذاشته‌ و چهره عوض کرده‌اند. دسته‌ آخر را تا خودشان را معرفی نکنند و یا حرف نزنند، به مشکل خواهی شناخت؛ چون قیافه و ظاهر اکثریت‌شان تغییر یافته است. تعدادی از این دسته تسبیح هم در دست دارند و این‌که واقعاً بر لب و دهان چه می‌گویند، خدای عالم داند و خودشان. خودسانسوری در گفتار و رفتار این دسته بیش‌تر مشهود است و خلاف گذشته، به حفظ و حافظه‌سپاری تعدادی از روایات و احادیث پرداخته‌اند و سعی می‌کنند حین صحبت و بحث از آن روایات به‌نحوی استفاده برند.

دسته‌ چهارم، آدم‌های مودب و آرام در حال تدارک فرارند. این‌ها هرچه فورم ایمیلی و غیر‌ایمیلی پناهنده‌گی بوده را خانه‌پری کرده و این‌جا و آن‌جا فرستاده‌اند. خیلی خوش‌بینانه امیدوارند و احتمالاً هر چند ساعت ایمیل و واتس‌اپ و موبایل‌شان را چک می‌کنند و گمان می‌برند هر آن امکان اطلاع از مصاحبه و صدور ویزا و پرواز برای‌شان می‌رسد. این دسته، دل از این مرز و بوم کنده‌ و فقط منتظر اشاره و فرمان‌اند. گاه از شما هم طلب حلالیت می‌کنند و با ساده‌لوحی خیال می‌برند دیدار آخر است و بعد سفر اروپا در پیش دارند. دلم برای این دسته از آدم‌ها خیلی می‌سوزد. این‌ها کم‌تر از وعده و وعید‌های میان‌تهی و ترفند‌های سیاسی جهان آموخته‌اند و حالا‌ گنجینه‌ غنی (!) از آدرس‌ها و شماره‌های تماس سفارت‌خانه‌های غربی به شمار می‌روند. از بس فورم‌های زیاد خانه‌پری کرده‌اند، متخصص ناخواسته‌ فورم مهاجرت شده‌اند.

دسته‌ پنجم، آدم‌های کسبه‌کار بیکارند که در چهارراه‌های محل کار آزاد بیش‌تر با این دسته از آدم‌ها سر می‌خوری. صبح زود سر چهار‌راه با امید می‌آیند و سر ظهر، بدون دریافت کار و درآمد، سرخورده و خسته با دست خالی به خانه برمی‌گردند. گِل‌کار، رنگ‌مال، نل‌دوان، سیم‌کش، مردی‌کار (کارگر روزمزد) و… از این‌دست آدم‌ها هستند.
دسته‌ ششم، آدم‌های شدیداً نگران و دلواپس‌اند. این‌ها دانشجویان نگران آینده‌اند که سخت انتظار بازگشایی دانشگاه‌ها را دارند. هر زمان به انترنت وصل می‌شوم، بین ۱۰ تا ۱۵ پیامک از پیام‌رسان فقط چند پرسش تکراری را دارند:

دانشگاه شروع می‌شود؟

دانشگاه به روی دختران باز خواهد شد؟

آینده ما چه خواهد شد؟

به پاسخ همه‌شان سلام می‌فرستم و از آنان می‌خواهم فقط دعا کنند و منتظر بمانند؛ صبحی دمیده خواهد شد و روز توأم با روشنایی را به استقبال خواهند نشست.