تاثیر فرهنگ سیاسی بر بی‌نظمی سیاسی- ‌اجتماعی

نگاه نو_ در صد سال گذشته در افغانستان، هشت قانون اساسی تحت حاکمیت حکومت‌های گوناگون تبدیل شده و انواع ساختارهای سیاسی در کشور روی کار آمده‌، اما هیچ‌کدام مورد قبول مردم قرار نگرفته است.

تاریخ حکومت‌داری مستقل در افغانستان به تأسیس حکومت به رهبری احمدشاه ابدالی نسبت داده می‌شود. پس از ترور نادر افشار در سال ۱۷۴۷ و به وجود آمن آشفته‌گی‌های سیاسی، احمد‌شاه ابدالی که رهبری سپاه ابدالی‌ها در ارتش نادر افشار را برعهده داشت، توانست تا با بازگشت به قندهار با مکانیزم‌های پذیرفته شده در مناسبات قبیله‌ای حکومت مستقلی را تشکیل دهد. «در آن‌جا رهبران ابدالی تصمیم گرفتند روابط فیودالی خود با ایران را پایان دهند و استقلال افغانستان را اعلام کنند.» (گریگوریان، ۱۳۸۸، ص ۶۷)

تاریخ افغانستان نقش آن‌چنانی در تکامل فرهنگ سیاسی کشور نداشته است و لویه‌جرگه به عنوان یک ساختار قبیله‌ای از سال ۱۷۴۷ تا اکنون با همان سازوکارهایش هم‌چنان گفتمان مسلط در امر سیاست‌گذاری می‌باشد. لویه‌جرگه که از دو واژه پشتو و فارسی ترکیب شده است، به معنا نشست بزرگان ترجمه می‌شود و در آن سران اقوام و ریش‌سفیدان گردهم می‌آیند و برای مسایل بزرگ سیاسی تصمیم می‌گیرند. در تاریخ معاصر افغانستان برخی از حاکمان نیز از سوی سران اقوام در لویه‌جرگه گزینش شده‌اند‌.

در زمان احمدشاه ابدالی بخش بزرگی از روش‌های اداری و حکومت‌داری از طریق ایران و هند وارد قلمرو سیاسی احمدشاه شد. «حکومت جدید افغان، اگرچه ظاهراً مخلوطی از سیستم‌های اداری مغول و ایران بود، ولی در عمل شورای نه‌نفری سران افغان که شور و مشورت آن‌ها حکمی برای پذیرش اقدامات مهم بود، شاه را محدود می‌کرد.» (گریگوریان، ۱۳۸۸، ص ۶۸-۶۹)

نفس اکثر جنگ‌های افغانستان را باید در کانتکست جنگ‌های قبیله‌ای تبیین کرد. پس از مرگ احمدشاه ابدالی در سال ۱۷۷۳، پسرش تیمورشاه به قدرت رسید و او به دلیل رقابت‌های قبیله‌ای مجبور شد پایتخت را از قندهار به کابل انتقال دهد. پس از مرگ تیمورشاه، شاهزاده‌ها بر سر رسیدن به قدرت وارد جنگ شدند و به تدریج جنگ میان شاهزاده‌ها جایش را به جنگ میان قبایل برای رسیدن به قدرت داد. دو قبیله درانی و غلجایی برای رسیدن به قدرت درگیر کشمکش‌های طولانی بودند.

جز دو جنگ افغان و انگلیس و جنگ با اشغال افغانستان از سوی شوروی، سایر جنگ‌های افغانستان میان قبایل و گروه‌های قومی در کشور بوده است. این خود این اصل را اثبات می‌کند که فرهنگ سیاسی محدود نمی‌تواند بیرون از گفتمان قومی-‌قبیله‌ای حرکت کند.

فقدان مشارکت مردم در امر سیاست‌گذاری و ساختارمند بودن نگرش «فروکاستن خویشتن به تبعه» از سوی مردم افغانستان باعث شده است تا آن‌ها حق تصمیم‌گیری در‌باره سرنوشت سیاسی‌شان را به سران اقوام و ریش‌سفیدان واگذار کنند. گسترده بودن دایره واژگانی که برای حاکمان رسمی و غیر رسمی در کشور به کار می‌رود، خود نشان می‌دهد که فرهنگ سیاسی افغانستان در اختیار اقلیتی از افراد با داشتن القاب مختلف بوده است تا مشارکت فعالانه مردم.

یکی از مهم‌ترین دلایل بی‌ثباتی سیاسی و ناکامی در دولت‌سازی در افغانستان را برخی از پژوهش‌گران داخلی و خارجی به مداخلات خارجی و ساختار اقتصادی کشور نسبت داده‌اند، اما آن چیزی ‌که از توجه صاحب‌نظران غایب مانده است، به نظر می‌رسد فرهنگ سیاسی افغانستان بوده است که تاثیرات زیاد و مستقیمی بر آن داشته است.

وفور واژه‌هایی هم‌چو ریش‌سفیدان، سران قوم، استاد، امیر، خان‌، ملک، رهبر، بابه و… در جامعه افغانستان نشان می‌دهد که الگوهای رفتار سیاسی مردم را در دوصد و پنجاه سال گذشته حلقات اغلب سنتی و ناآگاه از مناسبات مدرن در امر حکومت‌داری تعیین می‌کرده‌اند تا جنبش‌های اجتماعی با پیش‌روی نخبه‌گان آگاه از وضعیت سیاسی. برای همین است که در فرهنگ سیاسی افغانستان وفاداری به فرد، جای وفاداری به سیستم سیاسی را گرفته است و اغلب این افراد بوده‌اند که مانع شکل‌گیری یک سیستم فراگیر سیاسی در کشور شده‌اند.

جنبش‌های مشروطیت در تاریخ افغانستان نیز فاقد مطالبات ژرف سیاسی و اجتماعی بودند و به گونه‌ی عمودی از بالا به پایین مدیریت می‌شدند.

جایگاه دین را در فرهنگ سیاسی افغانستان باید در چند دوره جداگاه به تحلیل گرفت:

۱: از سال ۱۷۴۷ تا ۱۹۹۲ روحانیان به گونه‌ای در خدمت امیران بودند. حاکمان با تطمیع و گاهی با اجبار از آن‌ها مشروعیت می‌خریدند. احمد‌شاه ابدالی در جرگه شیر سرخ در قندهار سرانجام از سوی صابر شاه کابلی، یکی از روحانیان با‌نفوذ آن زمان، به عنوان شاه تعیین شد. امیر عبدالرحمان خان در زمان حاکمیت خویش روحانیان را به شدت محدود کرده بود و آن‌ها از امیر اطاعت می‌کردند. امان‌الله خان نیز در مرحله نخست اصلاحات خویش که واکنش‌های برخی از روحانیان را بر‌انگیخت، توانست با سرکوب و اعدام چند روحانی از جمله ملای لنگ، سایر گروه‌های مذهبی را از مخالفت با حاکمیت منصرف سازد.

اما در دوره جنگ سرد و اشغال افغانستان از سوی شوروی، روحانیان انفعال سیاسی را کنار گذاشتند و به کنش‌گران نو سیاسی در افغانستان تبدیل شدند. طبعاً نقش حمایتی ایالات متحده امریکا از آن‌ها که اهداف مشترکی داشتند که همانا مبارزه با اشغال افغانستان از سوی شوروی بود، نیز در این امر بی‌تاثیر نبوده است. فرهنگ سیاسی افغانستان از سال ۱۳۵۷ به تدریج دچار یک تحول ساختاری شد و دستگاه روحانیت مفاهیم جدیدی از حکومت‌داری را مطرح کرد.

فعالیت گسترده مدارس دینی در پاکستان در زمان فعالیت مجاهدین در این کشور و جنگ علیه دولت کمونیستی کابل نیز در امر زایش فرهنگ سیاسی مبتنی بر دین بی‌تاثیر نبوده است. مدارس دینی در پاکستان با ترویج ایدیولوژی جهاد و ترسیم یک حکومت آرمانی دینی، زعامت سیاسی را حق متولیان دینی تعریف می‌کرد و حکومت کابل را شکل منحط حاکمیت و جلوه‌ای از کفر می‌پنداشت.

پیروزی مجاهدین و تاسیس دولت اسلامی را باید پیروزی یک روایت دینی از فرهنگ سیاسی دانست که بر روایت قبیله‌ای از فرهنگ سیاسی غلبه کرد؛ اما فرهنگ سیاسی افغانستان پس از طالبان یک بار دیگر به سوی یک روایت قومی از فرهنگ سیاسی گرایش پیدا کرد و از سال ۲۰۰۱ تا اکنون (۲۰۲۰) قومیت به الگوی مسلط فرهنگ سیاسی در افغانستان تبدیل شده است.

روی هم‌ رفته فرهنگ سیاسی افغانستان را باید یک فرهنگ سیاسی محدود دانست که شهروندان آن در جزایر قومی زیست می‌کنند و تا اکنون فاقد یک هویت ملی فراگیر می‌باشند. مطالبات سیاسی مردم نیز از درون گفتمان قومی سر بلند می‌کند و کلیت ساختار قومی نیز به گونه‌ای به رسمیت شناخته شده است.‌

از قرن هژدهم تا میانه قرن بیستم منازعات و جنگ در افغانستان میان قبایل در جریان بود، اما با اشغال افغانستان گروه‌های قومی دیگری نیز وارد رقابت با یک‌‌دیگر بر سر قدرت سیاسی شدند.

نفس جنگ میان گروه‌های قومی و جنگ‌های قبیله‌ای نشان می‌دهد که امنیت و سیاست زمانی برای مردم اهمیت می‌یافت که هویت قومی و قبیله‌ای آن‌ها با خطر روبه‌رو می‌شد. در افغانستان فرهنگ سیاسی واحدی وجود ندارد و هر منطقه جغرافیایی بر مبنای ترکیب قومی خویش یک فرهنگ سیاسی خاص را در بستر زمان آفریده است.

معیار گزینش نماینده‌گان در پارلمان و رییس جمهور کاملاً قومی است. قانون وزارت تحصیلات عالی به دلیل اختلاف نظرهای قومی میان نماینده‌گان به تصویب نرسیده است. کابل تقسیم به جزایر جداگانه میان اقوام کشور گردیده است و بی‌اعتمادی قومی را می‌توان از روی محلات مسکونی به ساده‌گی درک کرد. انتخابات نیز به جای این‌که منجر به توزیع عادلانه قدرت شود، خالق بی‌اعتمادی اجتماعی در جامعه افغانستان شده است.

اکنون در افغانستان نمادهای ملی که به گونه‌ی فراگیر مورد قبول همه‌ی گروه‌های قومی باشد، وجود ندارد و یکی از عواملی که روی بانک‌نوت‌ها عکس هیچ شخصیت سیاسی وجود ندارد، این است که مردم افغانستان تا اکنون پیرامون شخصیت‌های ملی به اجماع نرسیده‌اند. افزون بر این نام افغانستان، شناس‌نامه‌ها و سرود ملی هم‌چنان باعث اختلاف گروه‌های قومی است. با آن‌که اداره توزیع شناس‌نامه‌های دیجیتالی از چند سال به این سو آماده‌گی دارد تا برای مردم شناس‌نامه‌های جدید توزیع کند، اما صرف اختلافات قومی باعث به تعویق افتادن این پروسه شده است.

کند بودن فرایند تغییرات اجتماعی در افغانستان نیز بر فقدان تکامل فرهنگ سیاسی افغانستان بی‌تاثیر نبوده است. برخی از دولت‌های افغانستان در یک قرارداد نانوشته با قشر محافظه‌کار از ایجاد تغییرات کیفی بر نهاد آموزش صرف نظر کردند و نفس آموزش نیز صبغه اشرافی داشت و به شدت مرکزگرا بود. از آن‌جایی که فرهنگ سیاسی در یک بستر اجتماعی پویا متحول می‌شود، افغانستان در دو‌ونیم قرن گذشته از پیش‌نیازهای داشتن دولت پاسخ‌گو و مردم پرسش‌گر و یا داشتن تعاملات سازنده میان مردم و دولت محروم بوده است.

وابسته‌گی اقتصادی افغانستان به کشورهای خارجی از زمان امیر عبدالرحمان خان تا اکنون، فرهنگ سیاسی افغانستان را به گروگان خویش گرفته و مانع اساسی فراروی فرایند دولت‌سازی در کشور شده است. در نبود استقلال اقتصادی، تغییرات اجتماعی نیز با سدهای گوناگونی روبه‌رو می‌شود و در نتیجه فرهنگ سیاسی نمی‌تواند از دام سنت‌های قبیله‌ای رهایی یابد.