اولین لامبادا در مکروریان

این نوشته با الهام از کتاب «نخستین فلامینکو در سمنگان»،‌ اثر سید طیب جواد نوشته شده است. در این نوشته به تفاوت‌های جوانی‌های کابل وطن سید طیب جواد با کابل وطنی که نسل من از آن خاطره‌ها دارند پرداخته شده است.

در اولین سطر‌های کتاب نخستین فلامینکو در سمنگان، آقای جواد می‌نویسد که او دوست دارد عزت و لذت زنده‌گی او از شعر،‌ ادب و فرهنگ بیاید و از علاقه نوجوانی‌اش به فدریکو گارسیا لورکا شاعر اسپانیایی یادآوری می‌کند. او هم‌چنان می‌گوید که فرهنگ و ادبیات را از زنده‌یاد پدرش به میراث برده است. خاطراتی که جواد در این اثر از آن یادآوری می‌کند، خواندن آن برای نسل من بیش‌تر به یک افسانه می‌مانَد تا به حقایقی که در آن جغرافیا زنده‌گی کرده باشد. وقتی او از اولین تجربه‌های شعر گونه و زمستان‌های قندهار و (هی پی)‌های توریست در افغانستان صحبت می‌کند، شاید برای من و هم‌نسلانم بیش‌تر یک رویا باشد و چی دردناک است این رویایی که گاهی حقیقت بوده، ولی تکرار آن هنوز هم برای من و هم‌نسلانم رویا مانده است.

وقتی اولین بار در مورد نخستین فلامینکو در سمنگان فکر کردم، خاطرات کودکی و یا هم نوجوانی خودم که در دوره طالبان گذشتانده بودم به یادم آمد. جواد وقتی در کتابش از فلامینکو می‌گوید، من به یاد لامبادا می‌افتم. به یاد دارم که اولین بار وقتی پدرم که در آن زمان در سازمان ملل وظیفه داشت، برای ما از پاکستان یک پایه کامپیوتر خریداری کرد، یکی از اولین آهنگ‌های که روی آن شنیدم و دیدم آهنگ لمبادا بود. لمبادای که بعد‌ها فهمیدم از رقص‌های معروف برازیلی است. این زمانی بود که کمتر مردم در کابل به کامپیوتر آشنایی داشتند و داشتن کامپیوتر در خانه خطر مرگ را به جان خریدن چیزی بیش نبود. ولی چون در یک خانواده فرهنگ‌دوست و دانشمند زنده‌گی میکردم، مادر و پدر هر دو تلاش می‌ورزیدند تا با ارزش‌های فرهنگی بیش‌تر آشنا شویم. با وصف اینکه حتی شنیدن موسیقی در آنزمان حکمش میتوانست به شلاق و حتی اعدام برسد، من و برادرم میلودی لمبادا و آهنگ بروید ای حریفان زنده یاد احمد ظاهر را روی پرده‌های‌هارمونیه با صدای خفیف تمرین می‌کردیم. زمانیکه به زبان آوردن کلمه آهنگ و موسیقی جرم پنداشته می‌شد، من و برادرم مصاحبه‌های هنری هنرمندان افغانی را در مجله آواز که از گذشته در صندوقچه کتاب‌های مادرکلانم باقی مانده بود، میخواندیم. در آن زمان که تهیه غذا بر روی سفره برای نان آور خانواده کار دشوار بود، پدرم از پول نان کم می‌کرد و برای ما رمان‌های فارسی خریداری می‌کرد تا چشم‌های مان با خواندن و نوشتن بلد شود.

در قسمتی از کتاب نخستین فلامینکو در سمنگان، آقای جواد از منزل باغ، سینمای قندهار، بایسکل‌سواری‌ها در سنزیری و حومه‌های شهر قندهار صحبت می‌کند و وقتی من به دوران کودکی و نوجوانی‌ام فکر می‌کنم، لنگی‌زدن‌های جبری در صنف چهارم و پنجم مکتب به یادم می‌آید. درست به یاد دارم که لنگی‌ام را مادرم از ترس این‌که مبادا باز شود، در کلاه بخیه کرده بود و هر روزی که از مکتب به خانه می‌آمدم اولین کارم همین بود که لنگی را دور می‌زدم و روز بعدی با گریه از مادرم می‌پرسیدم که لنگی‌ام کجاست؟ سوال یک کودک ۱۰ یا ۱۲ ساله در مورد لنگی خنده‌دار ولی دردناک بود. نوستالژی که نسل جواد از کابل قدیم دارد با خاطرات که نسل من از آن دارد قابل مقایسه نیست. نسل جواد درباره نشر شعر‌ها و مقالاتش در جریده‌های لیسه استقلال یاد می‌کند و نسل من که از فراگرفتن مضامین ساینسی محروم بودند، درس‌های مجهول فقه اکبر و نورالایضاح را بدون این‌که معنایش را بفهمند، به یاد می‌آورَد.

هر چه بیش‌تر کتاب فلامینکو در سمنگان را ورق می‌زنم به این پی می‌برم که نسل‌های قبل‌تر از ما شاید دست‌رسی به مادیات فراوان نداشتند، ولی خوشی‌های‌شان بیش‌تر از ما بوده است. علاقه و خوشی‌های آن نسل، بیش‌تر به چیز‌های کوچک ولی ارزشمند مانند مجله آواز، قصه‌های اکرم عثمان، اشعار حمید مومند، کلبه‌ی صوفی عشقری، و جهان‌بینی گره خورده، ولی متاسفانه در نسل من این ارزش‌های بر محور مادیات،‌ پروژه گرفتن‌ها، راه رفتن به خارج، نزاع بر سر پوهنتون و دانشگاه، فارسی و دری می‌پیچد.

وقتی آن همه را می‌خوانم و این همه را می‌بینم، حس عجیبی برایم دست می‌دهد؛ حسی از جنس درد، حسادت، و افسوس.

بعد از سال ۲۰۰۱ و براندازی رژیم طالبان، امیدواری‌ها برای بهتر شدن شرایط زنده‌گی بیش‌تر گردید. با وصف آن‌که پیش‌رفت‌های قابل ملاحظه‌ای در همه عرصه‌ها وجود داشت، ولی هیچ‌گاهی نتوانستیم به فکر آرام و بدون هراس به یک قهوه‌خانه‌ی شهر، مثل آن شیریخ‌فروشی یا سماواری که نسل جواد در قندهار به آن می‌رفتند، ما در کابل برویم. نسل من، نسلی است که در جنگ تولد شد، و در جنگ بزرگ، و تا هنوز در آرزوی صلح و آرامش نفس می‌کشد.

ما من‌حیث یک ملت ناکام شدیم و نتوانستیم ارزش‌های اصلی‌مان را که در شرایط دشوار زیر خاک شده بود، دوباره احیا کنیم و ادامه بدهیم. ما در ۲۰ سال گذشته چانس ملت‌شدن را از دست دادیم، چانسی که شاید دیگر هرگز به دست نیاید. و هنوز نفهمیدیم که چی کسانی برای پاسداری از این ارزش‌ها جان‌های شان را فدا کردند و چی کسانی به آن خیانت کردند. نسل من هنوز هم هر روز قربانی سیاست‌های غلط می‌شود و هر روز از ارزش‌های انسانی و مدنی‌شان دورتر می‌شوند و شاید این به خاطری است که نسل من کم می‌خواند، زیاد می‌گوید، زود قضاوت می‌کند، زود خشم‌گین می‌شود، زود فراموش می‌کند، به هم‌نوع خود می‌تازد، و از محبت صمیمیت و هم‌دلی می‌گریزد. چرا؟ شاید هزاران دلیل… ولی به یاد داشته باشیم که اگر برای توجیه یک اشتباه، هزار دلیل بیاوریم، شاید هزار و یک اشتباه کرده‌ایم.